نگاشته شده توسط: آناهیتا | 2011/02/18

میگویم… می گوید…

چهارشنبه، 27 بهمن 1389….

می گویم: سه شب است نخوابیدم، غذا نخوردم… مغزم در حال انفجار است….

می گوید: دیدن و شنیدن هرگونه برنامه خبری، اعم از تلویزیون، رادیو، ماهواره، اینترنت، اس ام اس و همه و همه ممنوع…

حرف می زند و حرف می زند… گیج گوش می کنم… از نگاهم می خواند مثل همیشه.

عصبانی می شود….

دختر از این بازیها بیا بیرون.. بچسب به آینده ات.. بچسب به زندگیت…

دیگر مثل یک روان شناس حرف نمی زند… پدر شده، حرص می خورد… برافروخته است… قصه تکرار مکررات تاریخ را می گوید… وعده می دهد.. خسته ام… 70 ساعت بی خوابی…

جمعه، 29 بهمن 1389، ساعت 4 صبح…

رفته ام فیس بوک، عکس دوستانم را ببینم و پیامهایشان را پسخ دهم….

صفحه اول، بند اول، محمد مختاری…. بند دوم، صانع ژاله… متولد 62، متولد 67، تنم می لرزد…. پای مونیتور زار زار گریه می کنم…. دست خودم نیست…

چه مهم که مخالف بودند یا موافق؟؟؟ مهم آنکه دیگر نیستند….

حالا جنازه هایشان تیتر خبری می شود… شده مسابقه بزکشی…. این طرف جنازه را به نام خود می خواند… آن طرف دزدی اش می خواند….مانند همان بز بدبخت مثله شده، دست به دست می چرخند….

حس می کنم تمام 5 لیتر خون بدنم در مغزم جمع شده…

خدایا مرگم بده… یا عقلم را بگیر تا نفهمم یا کورم کن تا نبینم یا کرم کن تا نشنوم… 

نگاشته شده توسط: آناهیتا | 2011/01/15

برکت

امروز بالاخره آسمان اصفهان هم باریدن گرفت… نمیدانم خدا چیزی زیباتر از برف هم خلق کرده؟؟؟

من عاشق زمستان و برفش هستم و واقعا امسال از باریدنش ناامید بودم تا اینکه بالاخره اصفهان هم سپیدپوش شد… خیلی خوشحالم..

***************

پیدا کردن یک دوست خوب این روزها به مراتب از پیدا کردن همسر و یا حتی شغل، سخت تر شده است. نه اینکه خودم خیلی آدم جالب و جذابی باشم… نه… اما پیدا کردن کسی که بتواند به معنای واقعی همراز و یاور باشد، این روزها به نظر مشکل می رسد….

با این وجود من بسیار خوشوقت بودم که با افرادی آشنا شدم که به مراتب بهتر از خودم هستند و بیشتر از آنکه در این رابطه دو طرفه، برایشان مفید باشم، کمکم کردند…

اما خب، در این میان بعضی افراد را اشتباهی دوست فرض کردم و چند وقت بعد، با رفتارهای بچه گانه و گاهی اوقات احمقانه!!! مرا متعجب کردند و به انتخاب های خودم شک کردم…

اصراری به حضورشان ندارم ولی زمانی که طی یک عملیات محیرالعقول!!! اسمم را بدون دلیل از لیست دوستیشان خط می زنند، فقط مطمئن تر می شوم که حتی در 30 سالگی هم باید آموخت و مردم را شناخت که چه موجودات پیچیده و مرموزی هستند…بگذریم…

****************

اول محرم نذر کردم برای آرامش روحم روزی یک عاشورا بخوانم تا چهل روز، دیروز سی و نهمین روز بود و من فراموش کردم که عاشورایم را بخوانم… عجب حالگیری عظیمی…

نگاشته شده توسط: آناهیتا | 2011/01/06

چراغ

بيراهه رفته بودم
آن شب
 دستم را گرفته بود و مي كشيد
 زين بعد همه عمرم را
 بيراهه خواهم رفت ( حسین پناهی)…

نگاشته شده توسط: آناهیتا | 2010/12/31

تباهی افکار..


همیشه از علم پزشکی گرفته تا انواع روایات مذهبی و اسلامی، تفکر و فاندیشه را باعث رشد و شکوفایی انسان ها می دانند. در بیشتر جاها از فکر کردن به عنوان ورزش مغز نام بردند و آنرا ستایش کردند.
اما گاهی اوقات، دقیقا زمانی که روان مریض می شود، افکار هم تحت تاثیر آن، حالت مریض گونه پیدا می کند و به جاهایی ختم می شود که ….
من بارها و بارها با این مشکل دست و پنجه نرم کردم… گاهی اوقات حاضر بودم سر خودم را از بدنم جدا کنم تا دیگه فکر نکنم. انگار هیچ جوری نمیشد جلوی تکاپو و حرکت مغز را گرفت. یک سری خاطرات بد و نتیجه گیری ها مرتبا تکرار می شوند. به قول یکی از دوستان، یک سیکل بسته توی ذهن ایجاد میشه و چیزی به نام «نشخوار فکری» رخ میده… (خدا برای هیچ کس نخواد.. بد چیزی است….)
حالا بعد از مدتها خود درگیری، یک راه حل نسبتا موفق پیدا کردم. در چنین مواقعی، بدترین کار، درس خواندن است. چون ذهن قادر به متمرکز شدن نیست. فقط نفهمیدن مطالب درسی باعث افزایش تنش و عصبانیت می شود.
تنها چیزی که در مورد من جواب داد، نوشتن بود. یک قلم، یک کاغذ، نه صفحه وب، نه صفحه موبایل، در ساده ترین حالت: قلم و کاغذ…
به چند دلیل…
اول اینکه نوشتن، یک کار فزیکی است. انجام کارهای فیزیکی، باعث آزاد شدن انرژی های حبس شده در جسم می شود که خود بزرگترین درمان برای نشخوار فکری است.
دوم اینکه در حین نوشتن روی کاغذ، به طور همزمان چشم بر روی نوشته ها حرکت می کند. به همین دلیل خیلی سریع به تکراری بودن جملات و نتیجه گیری ها میشود پی برد….
وقتی چند بار، هرچه در مغز می گذرد را می نویسید، افکار حالت عینی پیدا میکنند و شخصا پی می برید که چقدر مطلب پیش پا افتاده و بنجل بوده… برای همین، فکر، تسلیم منطق می شود و دست از تکرار برمیدارد.
آخرین کاری که انجام میدهم، پاره کردن یا آتش زدن برگه است. این بخش، لذت بخش ترین قسمت کار است… چون با چشمان خودتان نابودی افکار باطل را می بینید….
سپس رها می شوید… همان گونه که تازگی ها رها می شوم…. از هرچه تاریکی است…..

نگاشته شده توسط: آناهیتا | 2010/12/28

پست اول

نمیدونم این چندمین وبلاگ من هست، اما وبلاگ های قبلی به دلایل بیخود و باخود، یکی یکی بسته شدند. تصمیم دارم این یکی را نگه دارم، تا چه پیش آید…

اهداف زیادی توی سرم هست.

بعد از یک دوره نخوت و سستی، تقریبا راهم را برای آینده پیدا کردم…

دلم میخواد اینجا اینقدر بنویسم تا اهدافم، رویاهام، تفکراتم پالایش بشن و صیقل بخورند… اینقدر که شفاف باشند و هیچ ابهامی نباشه…. چون هر غباری، هر ابهامی، هر تردیدی یعنی یک قدم رو به عقب… تا حالا نمیدونم چند قدم به جلو برداشتم و چندین هزار قدم به عقب ولی یک روزی، یک جایی به اون چیزی که میخوام میرسم… این یکی را مطمئنم…

دسته‌ها